تبليغاتX
یاد داشت های جیر جیرک...

خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من.ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد .آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد!

 مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن.

شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش.

خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن.

شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود.

خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است.نداشتن و بخشيدن.

شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك!

خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست.
 شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست!

 و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي!
  خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر .

ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد

 و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد.....

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:51 توسط ::باران::


برادرم، مهدي...
زهره شریعتی

فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه آزاد قم-ورودی ٧٦

١٣٥٠
ـ صدايش دورگه شده. آن هم توي سيزده سالگي. قرآن خواندنش با آن صداي بلند و دورگه بيدارم كرد. صبح اول وقت داشت مي خواند: اولئك....
ادايش را درآوردم. صدايم را كلفت كردم و مثل او گفتم: اولئك.... اي بابا مهدي چرا نمي ذاري بخوابيم؟
چيزي نگفت. بلند شد رفت توي پذيرايي. صداي دورگه اش اين بار از پذيرايي مي آمد. ديگر مي توانستم بخوابم.

ـ امروز با مهدي رفتيم بيرون. مادر همراهمان نبود. سپرده بودمان به او. جلو مي رفت و ماهم پشت سرش. انگار يك نفر داشت من و خواهرم را نگاه مي كرد، چون يك دفعه مهدي برگشت و گفت :لبهايت را با گوشه چادر بپوشان.
هميشه سر به سرش مي گذاشتم و به حرفش گوش نمي كردم، اما تا حال اين قدر جدي حرف نزده بود. سرم را انداختم پايين و گفتم چشم.

١٣٥٢
ـ بابا مي گفت توي كتابفروشي هم كه هست، وقتي مشتري مي آيد براي خريد، سرش را از روي كتابش بلند نمي كند، همان طور خيره به كتاب با مشتري حساب مي كند. اما ديگر شورش را درآورده بود. دستشويي هم كه مي خواست برود، بدش نمي آمد كتابش را هم ببرد آن تو، تا به قول خودش از وقتش كاملا استفاده كند. امروز كتاب را جلوي در دستشويي همان طور باز گذاشت و برگرداند كه صفحه را گم نكند. خنده ام گرفت. گفتم: حالا كتايهاي زندگي ائمه و آقاي مطهري يك چيزي، ديگر براي چي كتاب پليسي و جنايي مي خواني؟
نگاهم كرد و گفت: براي اين كه ما بايد از اين چيزها هم اطلاع داشته باشيم و بدانيم دور و برمان چه خبر است.
چيزي نگفتم. عين آدمهاي تشنه، كتاب را انگار يك ليوان آب خنك باشد، سر مي كشد. كتاب كه مي خواند، ديگر هيچ چيز حواسش را پرت نمي كند.

١٣٥٣
ـ امروز بابا يك چيز جالب تعريف كرد. مثل اين كه ساواكي ها به بابا مشكوك شده بودند. يك مامور سبيل كلفت و هيكلي گذاشته بودند روبه روي مدر مغازه كشيك بدهد. ظهر بابا مثل هميشه براي ناهار آمده بود خانه و مهدي جايش رفته بود مغازه. بعد از ظهري ماموره قضيه را براي بابا تعريف كرده بود.
گفته بود رفته در مغازه سر به سر مهدي بگذارد. چند بار صدايش زده بود: مهدي! آقا مهدي! تا بالاخره مهدي هم جوابش را داده بود. گفته بود:‌چي مي گي آقا؟ اوهم خنديده و پرسيده: تو با اين كتاب خواندنهات اگر يه روز وليعهد ايران بشي چي كار مي كني؟!
مهدي هم خيلي جدي و محكم گفته : اول دستور مي دادم اون سبيلاي بي ريختت رو بزني!
تا اين جايش كه هيچي، كلي خنديديم. اما وقتي بابا گفت ماموره رفته سبيلش را زده، ديگه داشتيم مي مرديم از خنده.

١٣٥٤
ـ چند وقتي است تبعيد شده ايم خرم آباد. به خاطر كتابهايي كه بابا چاپ كرده. خرم آباد دو تا دبيرستان پسرانه بيشتر ندارد. مهدي توي دبيرستاني كه فقط رشته رياضي دارد درس مي خواند. اما چند روز است اخراجش كرده اند. چون عضو حزب رستاخير نشده و جلوي مديرشان ايستاده. مجبور شده برود آن يكي دبيرستان، رشته طبيعي بخواند. حيف شد. نمره فيزيك و رياضي اش هميشه بييست بود.

١٣٥٥
ـ مهدي رتبه چهارم كنكور پزشكي توي شيراز قبول شده. همگي خيلي خوشحاليم. حتما اگر بابا كه او را اين بار تنها به كردستان تبعيد كرده اند، بشنود، خيلي خوشحال مي شود. خيلي دوست داشت مهدي برود دانشگاه. بس كه درسش خوب بود. اما مهدي گفت: انصراف مي دهم. پرسيديم چرا؟ گفت: كتابفروشي بابا سنگر ما بر ضد شاه است. اگر من اين سنگر را ول كنم بروم دانشگاه، ساواكيها خوشحال مي شوند كه اينجا تعطيل شده. بايد رساله هاي امام و اعلاميه ها را چاپ كنيم.
وقتي تلفني به بابا گفتيم مهدي نمي خواهد برود، بابا سكوت كرد. چند دقيقه حرفي نزد. بعد گفت : اتفاقا زنگ زده بودم كه بگويم درسش را به خاطر كار من كنار نگذارد، اما حالا كه خودش اين جور مي خواهد، باشد. عيبي ندارد.

١٣٥٦
ـ پذيرش مهدي براي دانشگاه سوربن فرانسه آمده. مي گويند شاه رفتني است. مهدي فرمهاي پذيرش را پر كرده و فرستاده. فقط بليت هواپيمايش مانده. اما مي گويد با دانشجوهايي كه همراه امام در نوفل لوشاتوي پاريس هستند مشورت كرده. گفته اند كه امام فرموده : پيروزي نزديك است. فعلا جوانها بايد در ايران فعاليت كنند. ايران به جوانهاي با استعدادش نياز دارد.
تا اين را بهش گفتند، فرمها را گذاشت كنار. خيلي دلش مي خواست برود فرانسه، هم درس بخواند، هم امام را از نزديك ببيند. اما ديگر حرفش را هم نمي زند.

١٣٦١
ـ مهدي پاسدار است. فكر كنم طلسم دانشگاه رفتنش حالا حالاها باز نشود. ديگر جنگ هم شروع شده و ديگر وقت درس را ندارد. رضايت داده زن بگيرد. چندجا رفته ايم خواستگاري. انگار اين يكي به دلش نشسته. مادر براي عقدش يك دست كت و شلوار ساده گرفته. اما مهدي نمي پوشد. مي گويد: اين لباس براي من استفاده ندارد. بهترين لباس من لباس سپاه است كه مي خواهم آن را در بهترين زمان زندگي ام بپوشم. هرچه اصرار كرديم قبول نكرد.
خودش كه عادت دارد همه چيزش را ببخشد، حالا دست از سر مامان و بابا برنمي دارد كه خانه را لخت و عور كنند! وضع مالي مان خوب است. شايد حتا بيشتر از خوب. بابا هم كه به اندازه كافي به هركس دستش برسد كمك مي كند. اما مهدي گاهي كه از جبهه مي آيد مرخصي، در و ديوار و كف خانه را نگاه مي كند ببيند نكند چيزي اضافه شده باشد. حالا اضافه كه هيچ، مدام مي خواهد همه را خيرات كند. اين آخري به مامان گفته: ما توي خانه فرش زياد داريم. چرا اين قالي ها را نمي دهيد بيرون؟ هرچه مامان مي گويد: بالاخره شان زندگي ماست. همه وضع ما را مي دانند. پدرت انتشارات و كتابفروشي دارد، نمي شود كه خودمان را جلوي مردم ندار نشان بدهيم، خيال مي كنند مي خواهيم ريا كنيم، اما مهدي پايش را توي يك كفش كرده كه نخير. ربطي ندارد، اين فرشها زيادي است!

ـ همگي داريم مي رويم اصفهان. خانه خواهرم و شوهرش. من هم تازه عقد كرده ام. مامان اينها هنوز يك كمي با داماد جديدشان كه شوهر من باشد، رودربايستي دارند. رفتيم ترمينال سوار ماشين بشويم و برويم. اين بار مهدي هم كه آمده مرخصي همراهمان است. نمي دانم چه خبر است كه امروز جاده ها اين قدر شلوغ شده. ماشين به زور گير مي آيد. گير هم بيايد مي خواهد دوبرابر كرايه بگيرد. پيرمردي كه كنار ما ايستاده، خسته شده و مي خواهد سوار ماشيني كه گرانتر مي گيرد بشود. مهدي نگذاشت. گفت : آقا چرا پول زور مي دهيد به اينها؟ كرايه قم تا اصفهان مشخص است. ايشان گران مي گيرد.
ديدم مادر نگران شده كه نكند شوهرم فكر كند ما آدمهاي خسيسي هستيم. خود هم اولش يك كمي خجالت كشيدم. اما بعد فكر كردم مهدي راست مي گويد. خودش هيچ وقت زير با ر حرف زور نمي رفت.

١٣٨٠
ـ از وقتي شهيد شده اند، خيلي دلم برايشان تنگ شده است. هم براي مهدي و هم براي مجيد برادر كوچكترم كه خيلي بي سرو صدا دنبال مهدي رفت جبهه. مدتها بود حوصله نوشتن نداشتم. بابا تازه از سفر مناطق جنگي جنوب برگشته. حالش خيلي دگرگون است. مي گويد: جايي رفتيم كه گروه تفحص داشتند كار مي كردند. دانشجوها هم بودند. همين طور كه توي مسير پاكسازي شده راه مي رفتم، ديدم يك دختر دانشجوي كم سن و سالي دارد پابرهنه مي آيد دنبالم.
پرسيد: شما پدر شهيد زين الدين هستيد؟ گفتم : بله. چطور مگر؟ گفت: من اهل تبريزم. خانواده ام كاري به انقلاب و جنگ نداشتند و ندارند. دبيرستان كه بودم، اسم مهدي زين الدين را شنيدم و يك بار هم از تلويزيون فيلمي ازش ديدم. من برادر ندارم. تنها فرزند خانواده ام. از وقتي تصوير او را ديدم، پيش خودم دوست داشتم او برادرم باشد. حتا در تنهايي او را برادر صدا مي زدم. نمي دانستم اهل كجاست يا مزارش كجاست. يك بار كه رفته بودم گلزار شهداي تبريز، يك لحظه عكس بزرگ او را و مزارش را آن جا ديدم. نشستم و گريه كردم. بعد نشاني گذاشتم دفعه بعد كه مي آيم، مزار را به دوستهايم هم نشان بدهم. رفتم دانشگاه و با خوشحالي به بچه ها گفتم: قبر برادرم را پيدا كرده ام.
هفته بعد بردمشان گلزار شهداي تبريز. اما هرچه گشتيم، مزار را پيدا نكرديم. بعد فهميدم كه اصلا اهل قم است و مزارش هم قم است نه تبريز. نمي دانم چرا آنجا ديدمش.
بابا گفت: دخترك اشك مي ريخت و اين حرفها را مي گفت.
اما من تعجب نكردم. برادرم، مهدي، فقط برادر من نبود، او برادر همه است...


مطالب اشاره شده، كاملا مستند به خاطرات سركار خانم مينا زين الدين است.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:2 توسط ::باران::


سلام

الان خیلی احساس آرامش می کنم.شاید مرگ یک وبلاگ نشانه ی تولد دیگه ای باشه.شایدم نشانه ی مرگ یک وب نویس برای همیشه!همیشه فکر می کردم بعد از حذف یه خونه که خیلی هم دوستش داری احساس آدم چیه؟! ولی حالا انگار بار سنگینی از رو دوشم برداشتم.خیلی سبکتر شدم.خیلی.آرامش زیادتری هم دارم.هر چند حذف یه وبلاگ مثل گم کردم یه دفتر خاطره است گم کردن نه! از بین بردن. ولی الانه من خوشحالم.چرا؟! خودم هم نمیدونم.هنوز تصمیم نگرفتم حرفه ای بنویسم. ولی ببینم چی میشه! برام دعا کن اینبار اشتباه نکنم  و راه درست برم.آخیه چه حالی میده اینطوری نوشتن.لازم نیست کلاس وبلاگت رو رعایت کنی.آخه هیچکی از پستای اول وبلاگ انتظاری نداره! نمیدونم این وبلاگه شاید سیاسی صرف شد شاید مذهبی شاید همین جوری الکی توش نوشتم.شایدم...........هیچی این یکی بماند چیزیه که همیشه آرزوش داشتم.دلم نمیاد تموم کنم. شعرم بنویسم نه؟! وبلاگ که بی شعر نمیشه؟!میشه؟!دیدی حالا!ما رو جون به جون کنن آدم نمی شیم!!  اونقده اینطوری نوشتن داره بهم حال میده که نگو! دلم نمیاد تمومش کنم.فعلا آدرس وبلاگ رو فقط به یه نفر دادم.البته به چند نفر دیگه هم حتمی میدم.خب برم ببینم یه شعر درست حسابی پیدا می کنم یا نه! یه کم صبر کنین لطفا!

 

با شما نشسته ام امشب ای خدای خوب

هستی ام گرفته است بوی لحظه های خوب

بر تمام هستی ام رد پای لطف توست

ای شگفتی لطیف، ای تو ماجرای خوب

من چو نی نشسته ام در صدا شکسته ام

در گلوی من تویی ای صدا، صدای خوب

من تو را کشیده ام مثل یک سوال سبز

مانده ای مقابلم مثل یک چرای خوب

از هوای عافیت ای خدا دلم گرفت!

تشنه ی شهادتم! تشنه ی هوای خوب

من به لهجه ی دعا می کنم تو را صدا

با دلم چه می کنی؟ امشب ای خدای خوب!

*******************************

پی نوشت 1:شعر از رضا اسماعیلی

پی نوشت 2: ایشا ا... شعر های با حال ترم می نویسم براتون! یعنی واسه خودم شما هم خواستید بخونین!

پی نوشت 3: اینه که پی نوشت نوشتنم چه حالی میده ها!

پی نوشت 4:الانه که نوشتم نیمه شعبان بود ببینم کی می تونم بذارم رو وب.نیمه شعبان هم مبارک!

پی نوشت 5: هیچی درس نخوندم واییییییییییییییییییییییییییییی....

پی نوشت 6: بخدا این آخریشه خداحافظ!

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:15 توسط ::باران::