تبليغاتX
یاد داشت های جیر جیرک...

سلام

مولای من !

اگر کسانی که دوستشان داریم و عاشقشان هستیم  (بچه هایمان، برادر و خواهرمان و ...)

روزی بخواهند روی عشق و محبتمان قیمت بگذارند و بعد روی آن بحث کنند

......

چه باید بگوییم ؟

...........

چه می توانیم بگوییم ؟

به راستی می شود روی عشق و فداکاری قیمت گذاشت ؟

سرورمان سید صدرمان تو بگو ... اگر دخترت، دلبندت

روی عشق ات ......... قیمت گذاشت .... کجایت درد می کند و تیر می کشد ؟

بانی روزهای عاشقی ..... آمون تو بگو .... اگر روی عشق برادرت قیمت گذاشتی ..... چه کند ؟

بهاری که از عاشقانه ها می نویسی ............. اگر روزی روی عشق بابایت قیمت بگذاری .... تو بگو

او چه کند ؟

سید محسن جان ... عزیز برادر .... تو بگو ............ کجایت درد می گیرد ؟

علی جان و قصه گوی ساکت اش بگویند ...... اگر بچه هایتان روی عشق تان قیمت گذارند .....

 

پریشان می گوید :

از دیروز دست چپ و سینه ام درد می کند .... البته احتمالا سرما زده

.......

و فقط این گلی را تقدیم آن هایی می کند که دوستشان دارد با روبانی از یک قطره  اشک در گوشه
چشم اش و سکوت می کند ...

 

 

اینو یه پریشان نوشته بود تو وبلاگش...

 

http://mohammadsadeg.blogfa.com/ 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:5 توسط ::باران::


سلا م

دلم نمیخواست بنویسم.دلم نمیخواست ازچیز هایی که زمانی دوستشون داشتم بنویسم...

دلم نمیخواست به این فکر کنم که چرا به اینجا رسیدم...دلم نمیخواست...نمیخواست...

 کاش  وبلاگ یه مسافر رو نمیخوندم. کاش تو این وب نبود هیچ جایی که ما رو یاد خیلی چیزا بندازه! کاش خیلی چیزای دیگه!

خیلی وقت است که ...

خیلی وقت است که سعی کردم از یاد ببرم. شماها  رو.همه ی شما رو که هر وقت کم  می آوردم یادتون می کردم. یعنی شاید شما یادم بودید...

خیلی وقت است که دیگه نمیخوام بدونم شما کی بودید... چرا رفتید ؟! و چرا هنوز هم هستند کسانی که دوستتون دارند!

خیلی وقت است که به خودم قبولاندم شما به همه ی ما تعلق ندارید!

خیلی وقت است خودم رو مجبور کردم بفهمم امثال من رو به شما چکار...

خیلی وقت است که باهاتون درد دل نمی کنم....

وقتی میام پیشتون فقط به عکسهایی نگاه می کنم که زمانی در دنیای ما بوده اند. و زمانی من دوستشان داشتم.

شبهای قدر هر سال اولین کسی که تو نظرم بود شماها بودید!

راستی الانه که می نویسم شب نوزدهم ما رمضونه!

یادتون میاد؟! نمیخواستم بگم... نمیخواستم بگم امسال باهاتون شاید قهر بودم! شاید شما با من قهر شدین! شایدم...........

بی خیال. مدتی زیادی است که شما رو با دوستدارانتون رها کردم!

مدتهاست یاد گرفتم هر کسی را بهر کاری ساخته اند!

یاد گرفتم که من نباید به یاد شما باشم...

یاد گرفتم ...یاد گرفتم...یاد گرفتم...

نه یادم نرفته زمانی که تازه شناختمتون! دیر بود خیلی!

اونموقع فکر می کردم هر کسی می تونه از شما بگه! با شما باشه.دوستتون داشته باشه!

دلم خیلی تنگ شده...خیـــــلی!

چه فایده داره این حرفها!

دوست نداشتم اینا رو بنویسم!

دلم میخواست تو خودم نگه میداشتم اینکه چقدر دوستتون دارم! و چقدر دلم میخواست مثل شما باشم!

فقط اینجا و در گوشی بهتون میگم....

فقط خودتون بخونید...

بخونید که چقدر دلم براتون تنگ شده! هنوز هم دوستتان دارم!

بیشتر از قبل! خیلی بیشتر!!

شما مثل هیچ کس نیستید! دیگه به هیچکس نمی گم چقدر دوستتون دارم!

دیگه عکسهاتون رو نمی خرم!

اونایی که داشتم هم دیگه ندارم!!!!!!!!!!!!

میدانم برای شما مهم نیست که خودتان از یاد رفته باشید!

برایتان مهم بود آرمانتان(و شاید آرمانمان )بماند!

آن هم که ماندنی است!

آرمان که از بین نمی رود!

شاید بگویید مهم کسانی هستند که معتقد به آرمان خدایی اند و وفادار به آن!

آنها هم که هستند!

زمین هیچ وقت از بندگان خوب خدا خالی نمی شود!می شود؟!

آنهایی که در زمین گمنامند و در آسمان مشهور!

تعدادشان اندک است؟!خب باشد!مهم کیفیت است!مگر نه این است که هر کدامشان برابر با ده نفر یا صد نفر است؟!

پس شاید بگویید نگران چه هستیم؟!

می گویم نگران خودمان!

نگران خودم!!!!!!!!!!!!

 

************************

مستیم و ساز بی خبری ساز کر ده ایم

غم را به حیله از سر خود باز کرده ایم

ای گلبن مراد مکن سر کشی مکن!

کز آشیان به سوی تو پرواز کرده ایم

پر کنده ایم خانه ی هستی ، به موج اشک

ما، کار سیل خانه برانداز کرده ایم

از داغ آتشین لب او،همچو نای و نی

دل را، به ناله زمزمه پرداز کرده ایم

چون شبنمی،که بر ورق گل چکد، رهی

اشکی نثار خواجه ی شیراز کرده ایم!

***********************

پی نوشت:  تمام!!!!!!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 17:42 توسط ::باران::


اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ.


قلب خود را از كینه دیگران پاك كن،‌ تا قلب آنها از كینه تو پاك شود.

 

 

همه ما در طول زندگی خود خواسته یا ناخواسته مرتکب پایمال کردن حق الناس در مراتب مختلف همچون دروغ ، تهمت ، غیبت

 ، از بین حق دیگران و ... شده ایم .

حال که در این ماه عزیز و سرشار از رحمت الهی قرار گرفته ایم ، با خدای خود پیمان ببندیم که با  بخشش هر انسانی که

 تاکنون با از بین بردن حق ما مرتکب گناه گردیده ، خشنودی خدا را برای خود و دیگر بندگانش برگزینیم .

 

تو نیکی می کن و در دجله انداز                            که ایزد در بیابانت دهد باز

http://fans.persianblog.com

 

سلام

این مطلب رو دیدم.حدود چند روز پیش دیدم. گفته بود هر کی میخواد این کار ر انجام بده مطلب رو بذاره رو وبلاگش!

من خیلی سعی کردم.که مثل همیشه باشم.

که راحت ببخشم.

ولی مثل اینکه دل ما سیاه تر از این حرفها شده!!!!

هر کاری می کنم نمی تونم!

البته یه چیز بگم.من همیشه هر وقت احساس می کردم یکی رنجوندتم. به عذر خواهی اون طرف فکر نمی کردم.

فقط سعی می کردم ببخشمش!

حتی اگه خود اون فرد نفهمه! ولی حالا نمی تونم. خیلی سعی کردم ولی نمیشه!!!!!!!

حالام اینو زدم تو وبلاگم. به امید اینکه موفق بشم! اصلا نمیدونم وقتی یکی خودش فکر می کنه ما رو نرنجونده،

ما چرا باید ببخشیمش؟!

میشه اصلا؟!

.........................

....................................

.......................................

خدا کنه بشه!

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:45 توسط ::باران::


* به نام او که همه ی امیدواریها از اوست *

سپاس خدا را که ما را راهنما به سپاس خود شد، و شایسته ی آن نمود تا از شکرگزاران احسان او گردیم.و به ما بر این کار پاداش نیکوکاران بخشد.

 سپاس خدای را که دینش را به ما عنایت فرمود، و ما را به آیین خود اختصاص داد و  در راههای احسان  خود روان ساخت تا در آنها به فضل و لطفش به سوی رضوان او حرکت کنیم....

و سپاس خدای را که از آن جمله ی آن راهها، ماه خود ماه رمضان را قرار داد، ماهی که در ان قرآن را نازل کرد برای هدایت مردم....

پس آنچه را در  زمانهای دیگر حلال بود حرام کرد...

سپس یکی از شبهایش را بر شبهای هزار ماه فضیلت و بر تری داد. و آن را شب قدر نامید...

با رالها بر محمد(ص) و آلش درود فرست و معرفت برتری این ماه و بزرگداشت احترامش ، و خود داری از محرمات در آن را به ما الهام کن.

ما را به روزه داشتن آن با حفظ جوارح از گناهان،و به کار بردن آنها در آنچه که تو را خشنود می نماید یاری ده.

 تا با گوشمان به گفتار لغو گوش نکنیم

 و با چشمانمان به تماشای لهو نشتابیم

و دستهایمان  را به حرامی دراز نکنیم

و به سوی ممنوع تو گام بر نداریم

و شکمهایمان جز به حلال پر نشود

و زبانمان به غیر آنچه تو گفته ای گویا نگردد...

آنگاه این همه را از خودنمایی ریاکاران،و شهرت خواهی شهرت طلبان خالص و پاک گردان.

به گونه ای که کسی را با تو در این امور شریک نکنیم

و مقصد و مقصودی جز تو نداشته باشیم...

*************************************

 

وقتی که دلــــــم


بارانی
ست و نگــــــاهم لرزان

وقتی دستـــــهایم

پیچکی ســــــت سرگردان

پلی می زنم به یاد!

چنــــــگ می کشم

بر سینه ی فـــــــــراق

 

زخم می زنم بر لحظه های عمر

زخمی بدون مرهم و بی رنگ التیام!!


 وقتی بیقرار می شوم از
داغ لاله ها

تیمــــــــم می کنم به یاد !

 

رفع عطش می کنم به شــــعــــــر!!

*****************

 

سلام! چی میگن! حرفی نداریم واسه گفتن! به قول یکی که می گفت:

 

"سبو بشکست و دل بشکست و جام باده بشکست

خدایا در سرای ما چه بشکن بشکنی است امشب!! "

 

******************

 

پی نوشت : فرازهایی بود از صحیفه ی سجادیه! دعای 44.

پی نوشت 2:شعر نمیدونم از کیه که رفرنس بدم!

پی نوشت3:اینم آرزو واسه همی دوستان عزیززززززززز با کلی "ز" به قول پروانه مهاجر البته! چه حاضرین چه غایبین....

ای بار خدا به حق هستی

شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان وتندرستی

فتح و فرج و فراخ دستی!

پی نوشت4: ببخشید این دفعه هم کوتاه نشد!! در پناه حق

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 8:22 توسط ::باران::


 

 

 

 

سلام سلام سلام. نه اینکه می گن سلام سلامتی میاره خوبه هی بگیم سلام! ولی حواستون باشه  جواب سلام واجبه ها! گفته باشم!! خوب امیدوارم تا حالای ماه رمضون خوش بوده باشه! واسه ما که همش برکت بوده!

ماه رمضون که میاد آدم یاد خیلی چیزا میفته - خودم رو عرض می کنم- امسال یاد خیلی چیزا افتادم.یاد اینکه پارسال این موقع تازه وب نویس شده بودم چه حالی داشت!! یادش به خیر!خوشحال بودم بعد مدتها گشتن توی سایت های مختلف حالا خودم هم می تونم بنویسم.حتی مطالب سایت ها رو نقد کنیم و خلاصه ما هم جایی داشته باشیم واسه حرف زدن! یه جور تریبون! یادمه یه زمانی واسه سایت های مختلف مطلب می فرستادم.حالا یا سانسورش میکردن یا یه روزه از رو سایت بر می داشتن. بگذریم! یاد قدیمترا هم افتادم یاد زمان دانشجویی، یاد اون موقعی که هر چی حرف داشتیم و می گفتیم فقط راجع به آرمان بود و جوانی و آرمانگرایی و احساس وظیفه و عمل به تکلیف و این حرفها!یاد اون زمونی که حتی خوابیدن یا نخوابیدنمون رو با اهدافمون تنظیم می کردیم.آخیه! یاد جونی هام افتادم. خیلی زرنگ بودیم اون قدیما! هر کاری می کردیم یه به خاطر خدا هم می زدیم تنگش و یا علی! یه عمل به تکلیف می گفتیم و همش داد احساس وظیفه میدادیم!! خلاصه دورانی داره زمان دانشجویی که آدم بعضی وقتا دلش لک میزنه واسه اون موقع ها!حالا بگذریم از شبهای امتحان که از خدا صد بار طلب مرگ می کردیم و هر چی بد و بیراه بلد بودیم بار خودمون میکردیم که فلانی آبت نبود نونت نبود دانشگاه اومدنت چی بود!(بازم تاکید می کنم خودم رو عرض می کنم.)

خب حرف زیاد زدم. غرض این بود که کاش هنوزم به عمل کردن به وظیفه فکر می کردم. کاش مثل قدیما بودم.کاش اصلا قدیم بود....

الانه هم اگه فقط یاد اون موقع افتادم فقط به خاطر ماه رمضونه! بگذریم!

************************

خدایا شکرت ما از این لیلی و مجنون نوشتیم ها! دارم تحریک می شم بازم بنویسم خوب بحثیه! از اون نود قسمتی هاست! از اون داستانهاست که هر چی هم کشش بدی صدای اعتراض کسی در نمیاد!! خدا بیامرزدت جناب مجنون. خدا رحمتت کنه! اگه نبودی کی وبلاگ ما رو می خوند. حالا بذارین یه چیزی دیگه از مجنون بنویسیم که از زیر دینش در بیام حد اقل!

همه مون شاید شنیده باشیم داستان اونموقعی رو که همه تازه می فهمن که مجنون ببخشید این جناب قیص مجنون شده! اگه یادتون هست بگین ببینم بابای مجنون اونموقع چیکار می کنه؟! خوبه بقیه اش رو بذاریم واسه بعد نه؟! مثل وقتی که این سریالها یه جای حال گیری تموم میشن ها! چقدر بد و بیراه بهشون می گیم!! باشه چشم! چون میدونم منتظرین همین حالا می نویسم! – الان نوشتن حداقل این یه حسن رو داره که تو ماه رمضونی مجبور نشین به ما بد و بیراه بگین!!- خب بریم سر قضیه مجنون(ببخشید همون قیص).پدر مجنون اون رو می بره کنار خانه کعبه و بهش می گه که همین جا به پرده ی کعبه آویزان بشه و تو به کنه! از چی؟! خب معلومه از مجنون شدن دیگه!!(مثل اینکه مهرورزیدن اونموقع ها هم مد نبوده!) بگذریم از این که موقع دعا و مراسم قبل از توبه مجنون به جای پرده کعبه چه می بینه و پدر چی میگه و مجنون چی می شنوه! آخرش اینه که نهایت اون همه نذر و نیاز پدر واسه اینکه پسرش عاقل بشه و توبه کنه چی میشه؟!

اینه که مجنون در نهایت از خدا میخواد یعنی به خدا میگه:

 

خدایا توبه کردم توبه اولی است

زهر چیزی که غیر از عشق لیلی است

 

بله اینم یه جورشه دیگه!!

 

راستی شما طرف کی هستین؟! پدر یا پسر؟!

 

بقیه ی داستان در قسمت های بعد!!!!!!!!!!!!!!

 

فقط یه چیز این مجنون(یعنی همون قیص!!) داره که آدم حسودی اش میشه! همین که میگه از هر چیزی غیر عشق لیلا توبه می کنه! یه جور همون حرف مرد یکیه ها! اصلش من موندم چرا تو بیشتر جاها حرف ما یکیه بجز وقتی که باید باشه! کاش اونموقع ها که قول میدادم و ادعا میکردم حرفم یکی بود همون بود و عوض نمی شد! منتها امان از دموکراسی و چی میگفتن؟ چرخش اندیشه! من که در آن واحد یه صد باری دچار چرخش اندیشه میشم! مخصوصا وقتی قول میدم اونم به کسی که همیشه به عهد هاش وفا داره! وقتی باهاش عهد می بندم نمی دونم چرا حرفم چند تاست!

 

خب طبق عادت قدیم یه شعر بنویسم و دیگه تا بعد!!

 

مستی نه از پياله نه از خم شروع شد

از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آيينه خيره شد به من و من به آينه

آنقدر «خيره» که تبسم شروع شد

خورشيد ذره بين به تماشای من گرفت

آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد

وقتی نسيم آه من از شيشه ها گذشت

بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يک

دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگويم که ماجرا

از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پايان گرفت کار

تا گفتم السلام  عليکم... شروع شد

****************************************

پی نوشت1: استاد عزیز حق باشماست انسان با اندیشه می نویسه .ما هم به خیال خودمون فکر کردیم نوشتیم.اما قضیه هوس نوشتن چیه.اینه که بله اونشب هوس کردیم بنوسیم واسه این کار فکر خیلی لازم نیست همون نفسه کار خودش رو می کنه! اما وقتی می خوایم فرمان نفس رو انجام بدیم(یعنی همون هوس نوشتن) اونجا دیگه فکر می کنیم.یعنی در واقع وقتی داریم نوشته رو که معلول همون نفسه هست ایجاد می کنیم ایشا ا... که می اندیشیم! اما اندیشیدن در نفس انجام فرمان نفسمون هم خودش یه چیزه که البته همه اش با اصل خود هوس چیز نوشتن فرق می کنه!!

پی نوشت 2: دعا که یادتان هست ان شا ا ...

پی نوشت 3: اگه با ادامه بحث لیلی مجنون مخالفتی هست لطفا اعلام شود!!

البته قول نمیدیم همون لیلی مجنونی باشه که شما می شناسید!! احتمالا مدرنیزه اش می کنیم!

پی نوشت4: راستی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم چیه؟! که مجنون باشی! حالا این که لیلی کی یا چی باشه هم حرف داره لابد!

پی نوشت5: شعر از فاضل نظری

پی نوشت6: در پناه حق!

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:39 توسط ::باران::


سلام سلام سلام!

راستش اصلا حوصله نوشتن نداشتم اما کامنتها رو که خوندم حسابی سر ذوق اومدم تازه یادم افتاد  مدتیه سراغ وبلاگم نیومدم و ننوشتم.گفته بودم قبلن که بعضی وقتا زخمها هستن که آدم رو مجبور به نوشتن میکنن خب شاید منم از اون دسته آدمهام که تا زخمی نشن، نمی نویسن. گفته بودم نمیدونم دقیقا چه چیزی یا چه کسی روحم رو زخمی کرد ولی هر چی بوده یا هر کی بوده احتمالا حسابش با کرام الکاتبین است!! دلیلش هم اینه که ... خب بد نیست که مثل همیشه بگذریم از این حرفها!

اما یه چی بگم ببخشید که کم سر میزنم حتمی بعضی از دوستان میدونن که نمی تونم زیاد بیام و برای چندمین بار میگم سر نزدنم به وبلاگهای خوبتون از سر بی مهری نیست! هر چند این مدت سعی کردم باران مهرورز رو بکشم توی خودم! اونم با دستهای خودم! شاید بپرسین چرا؟ آخه آقا مهرورزیدن هم شد کار؟! اصلش یعنی چی که بیایید مهر بورزیم! به قول یکی از دوستام اینا همش از بیکاریه! شایدم از روی مرفه بودنه اونم بی درد!(یا ببخشید با درد! چه فرقی می کنه؟!)  اصلا خدایی شعر لوس تر از این دیده بودین شما؟!

دست در دست هم دهیم به مهر!!

میهن خویش را کنیم آباد!

مگه بی مهر میهن آباد نمی شه! مگه ببخشید این کشورهای چی میگن تو سعه یافته(که خداوند جهت آبروی بشریت حفظشان کناد!!) مهرورزیدند که این شدند! یا اصلش مگه آباد یعنی نه همین که ما چیزی شبیه آمریکا یا اروپا بشیم؟! خب این دیگه کجاش مهرورزی میخواد؟! یه کم برنامه ریزی دقیق میخواد و عادت کردن به زندگی ماشینی! تازه هم فاله هم تماشا! حالا هی بیان تو بوق و کرنا بکنن که در فلان جا افسردگی بیداد می کند و در بهمان جا آمار خود کشی  nبرابر شده است و غیره و ذلک! اصل میهن است که آباد است! تازه مگه ما خودمون تو مملکتمون نداریم آدمهای بشدت افسرده یا اهل خود کشی! البته باید خوشحال بود چون گمون کنم این از نشانه های صنعتی شدنه!

همراه صنعت لوازمش هم باید باشه! نمی شه هم صنعتی بود و هم داد مهربانی داد! به قول امروزی ها یه چی میگن بی کلاسیه! اصلا نمیان بهم!

حالا تو این گیر و دار که جهان با شتاب در حال یکی شدن و به اصطلاح جهانی شدنه و ما باید به قول احمد  باید با سرعت دو نور بدویم(حالا بگذریم از  اینکه اصلا دو نور معنی میده یا نه!) تا برسیم به الباقی، این مهرورزی چکاره بیده ا... العلم! بگذریم!! خلاصه اش اینکه ما دیگه نمیخوایم مهر بورزیم به دوستان هم توصیه میشه از این شعارها و کارهای بشدت لوس که ما رو از هر کاری عقب می اندازه و تازه علاوه بر اون از دلایل اصلی بی کلاسی هم هست جدا پرهیز کنن. این رو از یه خبره ی مهرورزیدن بپذیرید! اصلا به قول شاعر انگار نه انگار خدا آدممان کرد!! بی خیال! مگه نشنیدیم که چه زجری می کشد آن کس که انسان است؟! و از احساس سر شار است! حالا اگه یکی هم این وسط میخواد ریاضت بکشه و چی میگن شوق لقای اون کسی داره که آدم آفرید و نگاهش به آسمان است وغیره... بسم ا... مهرورزیدن  همچین راه بدی نبید! احتمال قوی جواب میده!مخصوصا تو فاز ریاضت! الکی نیست ها!از ما گفتن بود.

حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس

در بند آن مباش که نشنید یا شنید.

**********************

حالا ما یه چیزی نوشتیم راجع به این لیلی مجنون خدا بیامرز! اونم تازه مال وقتی بود که هنوز تو جو مهر ورزی بیدیم!! استاد ما که توبه کردیم و گفتیم اصلش این کارا به ما نیومده و دیگه نمی نویسیم! حالا هی شما گیر بده تازه صاد هم هی بیاد پی گیری کنه جواب استاد چی شد؟! نه آقای صاد، نه مجنون هست نه مجنونه به قول شما! یعنی این دوره زمونه دیگه نیست در بالا که عرض شد! ولی اگه نقل اون زمانهای قدیم هست باید بگم مجنون هم جاودانه شد چرا که به قول شما مجنونه هم هست و لیلی هم همان مجنون است و بلکه مجنون تر! اما خب بازم امان از مرد سالاری که می دونین دیگه! اون زمونه هم از دید مجنون نوشتن و از این جهته که لیلی جاودانه شده چه اگر از دید لیلی کسی می توانست بنویسه شاید داستان خیلی فرق میکرد! و شاید الانه شاعر نمی گفت:

" دوباره بی وفایی امتحان می گیرد از عشاق

زلیخا صفر ،مجنون صفر ، یو سف بیست، لیلی بیست!"

حالا دیدید! به یمن مرد سالاری مجنون هم جاودانه شد و هم خوشنام!! خب ما که بخیل نیستیم!! ولی حکما مهرورزی یک طرفه نبوده که اگر این چنین باشد که به قول شاعر درد سر بی!!البته شاید به جاودانگیش بیارزد!! به قول استاد بهتر ه ما هم لیلی و مجنون رو بگذاریم و بگذریم!!

خب زیاد نوشتم. به رسم قدیم یه شعر هم بنویسیم جهت آشتی دادن وبلاگ نویسان با ادبیات و دیگه یا علی!

************************

امشب هوس کردم برايت چيز بنويسم
با سينه‌ای از خون دل لبريز بنويسم
شايد تو از من انتظاری
سبزتر داری
امّا فقط خوش دارم از
پاييز بنويسم
می‌خواهم از بی‌مصرفی، تکرار، خودرويی
از بوته‌های هرزه‌ی جاليز بنويسم
تاريک گفتن پيش‌ازاين‌ها مستحبّی بود
اين‌بار واجب شد که يأس‌انگيز بنويسم
شايد بدانی
لحظه‌های سرخ يعنی چه؟
تصميم دارم از
شقايق نيز بنويسم
بايد فقط محض رضای خاطر
فرهاد
از يک عدد
شيرين بی‌پرويز بنويسم
فردا چه خواهم کرد؟ باور کن نمی‌دانم

امشب که می‌خواهم
برايت چيز بنويسم

*************************************

پی نوشت 1:این شعر رو یکی از دوستان عزیز توی یکی از نظراتش نوشته بود ما هم طبق معمول سرقت ادبی کردیم!!

پی نوشت2: برای شناختن دوست عزیز رجوع شود به وبلاگ یادداشت های یک دانش ناپذیر!!

پی نوشت3: پروانه ی مهاجر عزیز ما آدرس وبلاگ رو واستون اف گذاشتیم احتمالا نرسیده!! به هر جهت خیلی خوشحال شدم که زیارتتون کردم اینجا. خصوصی خدمت میرسم انشا ا...

پی نوشت4:رمضان داره میاد هر کی دعا نکنه ایشا ا... بگم چی؟! وبلاگش هک بشه!!

پی نوشت 5: دلم نمیاد که برم نمیدونم وقتی حرف آدم گل می کنه دوا درمونش چیه! حالا خوب بید حس نوشتن نداشتیم!

 

پی نوشت6:     تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا

                   ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد...

 

پی نوشت 7:        گنه از جانب ما نيست اگر مجنونيم!
                           گردش چشم تو نگذاشت كه عاقل باشيم
!!

 

پی نوشت 8: در پناه حق

 

 



 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:22 توسط ::باران::