تبليغاتX
یاد داشت های جیر جیرک...







یاد داشت های جیر جیرک...

پرواز در ملکوت

پرواز در ملکوت

 

پرواز در ملکوت

 

پرواز در ملکوت

 

پرواز در ملکوت

 

 

پرواز در ملکوت

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 12:0 توسط باران |

گمنامم سلام. اینجا بعد از مدتها دارم برای تو می نویسم.بعد از مدتها! خیلی وقت بود با خودم و با همه قهر کرده بودم.به هیچکس سر نزده بودم. حتی تو! کم کم داشت یادم می رفت چه دوستانی داشتم.واقعا متاسفم. برای خودم.چطور تو رو یادم رفت؟! چطور این مدت بهت سر نزدم؟!تو که بهترین دوستم بودی. خیلی بی معرفتی! حالا من بی معرفت! تو نباید یه ندا به من میدادی! آره میدونم!یعنی الان فهمیدم که نمی تونستی!اولش فک کردم چون وبلاگم رو عوض کردم نمیای !گفتم راه رو بلد نیستی.خب گفتم اگر بخوای ای دیم رو که داری واسم اف میذاری بعد منم بهت میگم  که کجا کوچ کردم.اما تونبودی نیومدی! من که با همه قهر بودم تو هم روش!

گمنام جونم.چقدر دوست دارم الانه با صدای بلند اسمت رو صدا کنم. هزار بار!!ولی چه میشه کرد میدونم راضی نیستی! یادته اون اوایل یادته! منم مثل همه فک کردم رزمنده ای! یعنی جبهه بودی! از بس که نزدیک می نوشتی به اون روزا.یادته چه سوالای عجیب غریبی می کردم ازت؟!گمنام. تو که اینجوری نبودی! قرار نبود واسم بنویسی! بلند شو یالا!!!!!!!!ننویسی هیچ وقت نمی بخشمت ها! بهم قول دادی یادت نیست!نگو تو هم مثل من بی معرفتی یادت رفته!اینجا رو دارم با بغض می نویسم.اذیتم کنی اشکم در میاد ها! تو که منو می شناسی! گمنام زود باش بلند شو.میخوام برام بنویسی مثل قبلنا! مثل گذشته.همه یاداشتهام رو زیر رو کردم. نمیدونم چرا شماره ات رو هم گم کردم.شایدم هیچ وقت ننوشتم.  آره حتما لج کردم ننوشتم.گمنامم کاش الکی باشه یا من اشتباه فهمیده باشم. خدا کنه همش خواب باشه.میدونی قرار نبود بدقولی کنی. هر چی هم که بگی قبول نیست! چرا منو بی خبر گذاشتی.تو که اینقدر وقت داشتی وبلاگت رو بسپاری دست یکی دیگه.چرا منو خبرم نکردی بی معرفت. حالا دیدی! دیدی تقصیر توئه.دیدی تقصیر توئه که من نباید بدونم تو چرا نیستی! پروانه مهاجر نوشته تو وبلاگش که توی کما بودی! میدونی چه حالی شدم؟! میدونی؟! آتیش گرفتم.باورم نشد فکر کردم شوخی می کنه. اومدم تو وبلاگت نبودی! نوشته بودن یه کم بهتر شدی.واست دعا کرده بودن!میدونی توی چند تا پستت من نبودم! خیلی لجم گرفت ازت! از کارات!  همش بلدی لج آدم رو در بیاری!منم نخوندم.هیچی نخوندم از وبلاگت. یعنی نتونستم! بیا این پستمو بخون! میای مگه نه؟! واسه تو نوشتم.واسه بی معرفتی خودم. اگه نیای دیگه نه من نه تو ها! بزرگتری باش!هیچ ربطی نداره! باید بیای! مـنـتـظــــــــرتم هــــــــــــــــا! منـتظــــــرتم هـــــــــــا! منـتـظـــــــــرتم هـــا!

این شعر رو هم واست می نویسم قول بده بخونی! وقتی بهتر شدی قول میدم از همون شعرهایی که دوست داری برات بنویسم.اینم به رسم قدیم:

 

خدا یکشب تو را در سینه ی من زاد باورکن

یقینی در گمان پیچید و دستم داد باور کن

تو مثل هر چه هستی در درون من نمی گنجی

مرا ویرانه کردی خانه ات آباد باور کن!

اگر چه بر دلم بارید توفان عظیم شک

پلی بین دل ما بود از پولاد باور کن

نمی فهمم زبان وازه های آتشینت را

رهایی مثل یک آشوب یک فریاد باور کن

تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی

که تنهایی تو را در چشمهایم زاد باور کن!

##############################################

پ.ن:

1.پروانه مهاجر عزیز و دیگران هر کی میدونه چطور میشه از گمنام خبر گرفت واسم بنویسه.تلفنش هم هر کی داره زحمتی نیست بذاره برام.

2.راستی شنیدم یه مدتیه هم که میر علی سید صالحی(وبلاگ طواف) به شدت ناخوش بوده و در بستر بیماری! امیدوارم شما هم خوب شده باشی! ایشا الله تونستم طواف هم خدمت می رسم.دوستان هم عیادتشون برن بد نیست!

3.شعر از عبد الجبار کاکایی.

4.و تمام!!!!!!!!!!!!!!

۵.یه عده از دوستان وبلاگ گمنام رو خواستند:

                                                   چفیه یعنی عشق

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:17 توسط باران |

 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفي از سنگريزه برداشت و آنها رو به داخل شيشه ريخت و شيشه رو به آرامي تکان داد. سنگريزه ها در بين مناطق باز بين توپهاي گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجويان پرسيد که آيا ظرف پر است؟ و باز همگي موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفي از ماسه را برداشت و داخل شيشه ريخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهاي خالي رو پر کردند. او يکبار ديگر از پرسيد که آيا ظرف پر است و دانشجويان يکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روي همه محتويات داخل شيشه خالي کرد. "در حقيقت دارم جاهاي خالي بين ماسه ها رو پر مي کنم!" همه دانشجويان خنديدند.

در حالي که صداي خنده فرو مي نشست، پروفسور گفت: " حالا من مي خوام که متوجه اين مطلب بشين که اين شيشه نمايي از زندگي شماست، توپهاي گلف مهمترين چيزها در زندگي شما هستند – خدايتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتيتان، دوستانتان و مهمترين علايقتان- چيزهايي که اگر همه چيزهاي ديگر از بين بروند ولي اينها بمانند، باز زندگيتان پاي برجا خواهد بود.

سنگريزه ها ساير چيزهاي قابل اهميت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم ساير چيزها هستند- مسايل خيلي ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بديد، ديگر جايي براي سنگريزه ها و توپهاي گلف باقي نمي مونه، درست عين زندگيتان. اگر شما همه زمان و انرژيتان رو روي چيزهاي ساده و پيش پاافتاده صرف کنين، ديگر جايي و زماني براي مسايلي که برايتان اهميت داره باقي نمي مونه. به چيزهايي که براي شاد بودنتان اهميت داره توجه زيادي کنين، با فرزندانتان بازي کنين، زماني رو براي چک آپ پزشکي بذارين. با دوستان و اطرافيانتان به بيرون برويد و با اونها خوش بگذرونين.

هميشه زمان براي تميز کردن خانه و تعمير خرابيها هست. هميشه در دسترس باشين.

اول مواظب توپهاي گلف باشين، چيزهايي که واقعاً برايتان اهميت دارند، موارد داراي اهميت رو مشخص کنين. بقيه چيزها همون ماسه ها هستند."

يکي از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد: پس دو فنجان قهوه چه معني داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسيدي. اين فقط براي اين بود که به شما نشون بدم که مهم نيست که زندگيتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، هميشه در اون جايي براي دو فنجان قهوه براي صرف با يک دوست هست! " 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:9 توسط باران |

 

سلام. فقط می خواستم بروز کنم. همین.این شعر رو یه بار قبلنا نوشتم.ولی بازم دوست داشتم بنویسم.خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست! البته واسه کسایی که قبلن خوندن!!!

دعامون کنید و یا حق!

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

سفره دلم دوباره باز شد

سفره ای که بوی نان نمی دهد

 

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعر و داستان نمی دهد:

 

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

 

کاش این زمانه زیر و رو شود

روی خوش به ما نشان نمی دهد

 

یک وجب زمین برای باغچه

یک دریچه آسمان نمی دهد

 

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

 

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

 

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

دل به هی هی شبان نمی دهد

 

جز دلت که قطره ای است بی کران

کس نشان ز بی کران نمی دهد

 

جز تو هیچ میزبان مهربان

نان و گل به میهمان نمی دهد

 

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این نه آن نمی دهد

 

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمی دهد

 

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمی دهد...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 20:5 توسط باران |

طالع نحس
حامد تأمّلی

یا حق

جمال اَرکوت از طنزپردازان و روزنامه نگاران معاصر ترکیه است که دارای قلمی روان با زبانی ساده و عامیانه است. وی حتی در برخی از نوشته های خود از لهجه های مردم شرق ترکیه نیز استفاده می کرد. شهرت وی مرهون ستون طنزی بود که در روزنامه پرتیراژ GunAydin به چاپ می رسید و با نام مستعار Kara Ilan (مار سیاه) کار می شد. بعد از مدتی دیگر آثار وی نیز مورد توجه و تحسین قرار گرفت.

وی از نویسندگان چپگرا ترکیه بود. طنزهای وی معمولا به مشکلات اجتماعی و سیاسی ترکیه می پرداخت و با قلم نیش دار خود طنزهای سیاهی را خلق می کرد که به نگون بختی ترک ها زیر سایه بی عدالتی و فقر اشاره داشت و همیشه معتقد بود که: «ما می توانیم این پیشانی نوشت سیاه را با مبارزه فکری و سیاسی از مردم ترکیه تا ابد از بین برد.»

وی 22 آگوست 1933 در شهر کارس واقع در شرق ترکیه به دنیا آمد و 8 اکتبر 1984 به دست راستگراهای افراطی ترور شد و او را در زادگاهش به خاک سپردند.

نوشته زیر ترجمه یکی از آثار جمال اَرکوت است از کتاب «گور مرا یک وجب بیشتر بکَنید».

طالع نحس



حالا که همه جا تاریک شد و من چند لحظه ای وقت دارم، می خواهم برایتان مطلبی را بگویم که تقریبا مرور زندگی شخصی ام است. راستش را بخواهید من همیشه از زندگی ام راضی بوده ام و گلایه و شکایتی نداشته ام ولی این دلیل نمی شود که حتما زندگی ام تماما شیرین بوده باشد.

من در یکی از روستاهای توابع ایقدیر (شرق ترکیه) به دنیا آمدم و از همان ابتدا طالع نحسی بر پیشانیم خورد ولی من ناراضی نبودم. مادرم سر زا عمرش را داد به شما و خدا را شکر که این اتفاق برایش افتاد چون وقتی به دنیا آمدم چشمانم سبز بود و متاسفانه نه پدرم و نه مادرم چشمان سبزی نداشتند و همان بدو ورودم به این جهان، مرا متهم به حرامزادگی کردند و کلی لعن و نفرین به روح مادر بیچاره ام. خوشحالی پدرم در جا تبدیل به نفرت شد.

سالگرد تولدم بود و کم کم حرامزادگیم داشت فراموش می شد که آفت کل مزرعه مان را زد و پدرم برشکست شد. حالش خوب بود. شش ماهی هم می شد که ازدواج کرده بود با یک دخترک چشم سبز 15 ساله. نمی دانم چه طور شد که افتاد به دام اعتیاد و مدام می کشید. بعد از دو سال اعتیاد مرد، آن هم نه از درد اعتیاد بلکه رفت زیر تریلی وقتی که می خواست آشغالی را از روی جاده بر دارد. پدر من خیلی به تمیزی حساس بود.

بالاخره من ماندم و زن پدرم و دخترش که تازه به دنیا آمده بود به نام سلما. بچه شیرینی بود. آن موقع ها معنای سیاه بختی را نمی فهمیدم به خاطر همین ذاتا راضی بودم و از هیچ چیز رنجیده خاطر نبودم. 10 سالم بود که زن پدرم با مردی ازدواج کرد که دو پسر داشت و دو دختر. دختر کوچکترش که آلما بود، سه سال از من کوچکتر بود. از همان اول مهرش به دلم افتاد و عاشقش شدم. 16 سالم که شد حصبه زن پدر و آلما را از من گرفت. یک چشم من هم کور شد و سلما هم کر. تا اینجای زندگی راضی بودم . گلایه خاصی نداشتم و شاکر خدا بودم و هستم.

18 سالگی عاشق دختری شدم چشم آبی، راستی یادم رفت بگویم که هر چه سنم بیشتر می شد رنگ چشمم سیاهتر می شد و تازه در سن 20 سالگی آن تهمت بزرگ را از دامن مادرم پاک کردم و دکترها گفتند که یک جهش ژنتیکی باعث شده که رنگدانه چشمم تغییر رنگ دهد و تازه از تهمت حرامزادگی هم خلاص شدم البته تا آن موقع دو سال بود که با گوندوز ازدواج کرده بودم و ذاتا دیگر حلالزاده شده بودم.

راستش را بخواهید بعد از دوسال رابطه زناشویی و کلی دوا و درمان بچه دار نشدیم و از هم طلاق گرفتیم. کمی سخت بود ولی چیزی نبود که بخواهد مرا از زندگی سیر کند یا به ناشکری بیاندازدم.

دو ماه نگذشته بود که از دختری خوشم آمد و بعد از کلی عجز و التماس بعد از سه ماه دیگر با هم ازدواج کردیم. پدرش مخالف بود ولی به خاطر دخترش رضایت داده بود. در رسم و رسوم آنها ازدواج با غیر فامیل بسیار بد بود و مایه سیاه بختی ولی پدرش در برابر تمامی آنها ایستاد. بالاخر قرار شد ازدواج کنیم. تازه داشتم شیرینی زندگی را مزمزه می کردم تا اینکه روز عقدمان گوندوز با شکم بر آمده، آمد مجلس عقدکنان و گفت که حامله است و آن بچه من است. عقد به هم خورد و شدم سنگ روی یخ. راستش را بخواهید خم به ابرو نیاوردم و خدا را شکر کردم.

دو ماهی هم از گوندوز مراقبت کردم تا بچه به دنیا آمد. البته هیچ وقت نفهمیدم که چرا گوندوز آنقدر دیر به من اطلاع داده بود ولی به هر جهت بجه به دنیا آمد. فکر می کردیم تمام دنیا را به ما داده اند و ما خوشبخترین زوج روی زمین هستیم تا وقتی که بچه را بغلم دادند. خدا را صد هزار مرتبه شکر. کلا من اهل شکایت نیستم و نه آن موقع شکایت کردم و نه الان می کنم. پسرمان یک دست نداشت و پاهایش هم عجیب غریب بود. از زانو به هم چسبیده بودند. پنج بار عمل کردیم و کلی پول برای فیزیوتراپی دادیم تا پاهایش درست شود و تقریبا کل زندگی مان را صرفش کردیم.

من کارگر کارخانه سموم شیمیایی بودم و آهی در بساط نداشتم. ناچار از چند نفر قرض کردم حتی از نزول خورها. یک سال فیزوتراپی باعث شد تا بتواند در دو سالگی راه برود البته لنگ لنگان. خوشحال بودیم و واقعا خدا را شکر می کردیم. تا آن روز که گوندوز داشت اتو می کرد. دلم برایش تنگ شد و عشقم گل انداخت و از سر کار به او زنگ زدم وقتی صحبتمان تمام شد، فهمیدیم که پسرمان از سرجایش راه افتاده آن هم لنگ لنگان و اتو را چسبانده به صورتش. بردیمش دکتر. سوختگی درجه سه بود. بچه جزغاله شده بود. یک هفته بیشتر دوام نیاورد و دو هفته بعد از راه رفتنش مرد.

باید بدانید که رضایتم به جای خود باقی بود. گفتم دو روز زندگی ارزش عجز و ناله ندارد. ولی گوندوز تاب و تحمل این مصیبت را نداشت. حالش خیلی بد بود و مدام هزیان می گفت. دکترها قرص اعصاب تجویز کردند. سالگرد ازدواجمان برایش یک گردنبد و یک سبد گل خریدم و رفتم خانه. می خواستم سورپرایزش کنم ولی او پیش دستی کرده بود. وارد خانه که شدم دیدم که از سقف خانه آویزان شده. او خودش را دار زده بود. نامه ای هم برای من گذاشته بود و گفته بود که دیگر تحمل زندگی را ندارد و آن پسر هم پسر من نبوده و از رابطه نامشروع با پسر عمویش به دنیا آمده بود. راستش را بخواهید خیلی ناراحت شدم. اصلا تصور چنین چیزی را نمی کردم ولی تازه فهمیدم ناقص الخلقه بودن بچه مان البته بچه شان بخاطر رابطه فامیلی بوده ولی چه می شد کرد؟ باید زندگی می کردم و راضی بودم. زندگی است دیگر باید تمامش کرد.

دیگر 25 سالم بود. تا 30 سالگی را هم مجرد گذراندم و بالاخره با بیوه زن 40 ساله ای ازدواج کردم، آن هم عاشقانه و رومانتیک. کلی برای هم می مردیم. بچه دار هم نشدیم چون من عقیم بودم. البته عقیم شده بودم آن هم بخاطر کارم. سموم شیمیایی باعث شده بود تا دیگر هرمون های مردانگی ام کار نکنند. اصلا ناراحت نشدم و راضی بودم. 34 سالم بود که سرطان گرفتم و 35 سالگی مردم. هیچ کس سر قبرم نیامد جز زنم و گورکن. البته بعد از من طلبکارها به سراغ زنم آمدند و همه دار و ندارم را با خود بردند و زنم مجبور شد به گدایی بیافتد، آخر عمری.

البته راضی ام و شکایتی هم ندارم حتی وقتی کافور در غسالخانه تمام شد و در نهایت قبرم هم کوچک بود که به زور مرا در آن چپاندند هم چیزی نگفتم ولی دیگر دارم دیوانه می شوم چون زانویم می خارد و من نمی توانم آن را بخارانم.

خدایا شاکی ام. بابا دیگه صبرم تموم شده. نمی تونم دیگه دووم بیارم. ای هوار ای داد. دِ بیاین سوالاتون رو بپرسید ببرید من رو. اصلا ببرید جهنم دیگه خسته شدم. بابا من شاکیم . ....... ...

جمال اَرکوت

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:55 توسط باران |

خداوندا بر محمد(ص) و خاندان پاکش درود فرست

الهی پدر و مادر مرا به کرامت نزد خود و دورد از سوی خود اختصاص ده.ای مهربان ترین مهر بانان!

خداوندا چنان کن که از هیبت پدر و مادرم چون هیبت سلطان خودکامه بیمناک باشم و به هر دوی آنان چون مادری مهربان نیکی نمایم!

اطاعت از آن دو را در نظرم از لذت خواب در چشم خواب آلوده شیرین تر و برای سوز سینه ام از شربت گوارا در ذائقه ی تشنه خنک تر گردان.

تا خواسته ی ایشان را بر خواسته ی خود ترجیح دهم،و خرسندی ان دو را بر خرسندی خود مقدم دارم.

خوبی ایشان در حق خود را هر چند اندک باشد زیاد بینم، و نیکویی خود در باره ی ایشان را گر چه بسیار باشد کم شمارم.

خدایا،صدایم را در محضر آنان ملایم کن،و گفتارم را بر آنان دلنشین فرما.

الهی اگر در گفتار با من از اندازه بیرون رفته اند، یا در عملی نسبت به من زیاده روی نموده اند،یا حقی از من ضایع کرده اند، یا از وظیفه ی پدر مادری در حق من کوتاهی کرده اند،حق خود را به آنها بخشیدم!

زیرارعایت حق آنان بر من واجب تر و احسانشان نسبت به من دیرینه تر، و منتشان بر من بیشتر از آن است که از آنان از روی عدل تقاص بکشم.

الهی اگر چنین کنم پس روزگار مدیدی که در تربیت من سپری کرده اند، و رنجهای زیادی که در نگاهداری من تحمل نموده اند، و آن همه که بر خود تنگ گرفتندتا زندگی مرا گشایشی باشدچه می شود؟!

ای بهترین کسی که از تو یاری جویندمرا یاری ده!

و در روز جزا در زمره ی آنان که عاق پدر و مادرند قرار مده!

مرا به برکات دعایی که برای آنان دارم بیامرز، و آن دو را به سبب خوبیهایی که در حق من داشته اند مشمول غفران حتمی قرار ده!

اگر پدر و مادرم را پیش از من آمرزیده ای پس ایشان را شفیع من قرار ده.و اگر مرا پیش از آنان مورد آمرزش قرار داده ای پس مرا شفیع ایشان کن!

زیرا که تو صاحب فضل بزرگ ونعمت قدیمی، و تویی مهربان ترین مهربانان!

*****************************

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 22:49 توسط باران |

تصاوير جالب از حضور احمدي نژاد در دانشگاه امام صادق(ع)

 

 

سلام

شاید بگید یه کم دیره ولی دیدنشون خالی از لطف نیست

حوصله داشتید لینک های زیر رو هم ببینید

http://hasanroozi.blogfa.com/

http://www.rajanews.com/News/?2346

http://www.rajanews.com/News/?2354

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 17:12 توسط باران |