بنام حضرت دوست که هرچه هست هم از اوست
تو حياط روايون نشسته بودم يه "ياکريم"
(قمري؛کبوترايکوچيک چثهخاکستريرنگ) نشسته بود
رو درخت و زل زده بود بهم ...
انگار ميخواست ببینه چيکارش ميکنم...
همينطوري که چشم تو چشم هم بهم نگاه ميکرديم
يهوه ايي از اون بالا تلپي افتادش پايين ...
بدو رفتم سراغش بلندش کردم
تو دستام داشت جون ميکند ...پاش رو ميکشيد ...
بالش رو ميکشيد .سرش رو تند تند اينور اون ور ميکرد....
دستام خوني شد.....با تفنگ بادي زده بودنش از تو کوچه......
..............
بچه محل بوديم ؛ اون هوايم کرد که بيايم جبهه ...
مامانش اونو داده بود دست من....
واحالا تو دستام داشت جون ميداد!!
..............
- پاشو ....بچه پاشو !!
- بابا ول کن افشين جون!!
- ده مگه نگفتي بيدارم کن....
- ها ..حالا يه کم ديگه بذار بخوابم!!
- فردا نگي بيدارم نکردي....
- باشه ....
………
با خماري وضو گرفت.....
سردي آب و سرماي دم سحري سر حالش آورده بود ...
از کنار آب که بر ميگشت افشين رو ديد که نماز ميخونه ....
با خودش گفتش بهتره نماز رو اقتدا کنم بهش..
نزديکش شد و بعدش تکبير ؛ احرام ((تکبيترالحرام) ) رو زير لب گفت.
...........
با خودم گفتم اين بشر چقدر نمازش رو طول ميده.....
بذار تموم کنه يه مشت و مالش بدم درست و حسابي
((نماز خوندن هم نماز خوندن من !))
آه...خدايا شکرت تموم کرد!!
گفتمش داداش اولا قبول باشه
دوما شايد يه نفر بهتون افتخار داد و اقتدا کرد بهت ....
يه کم ملاحظه ديگران رو بفرماييد....
خنديد و گفت اولا کارت نفرستادم که بياييد اقتدا کنيد
دوما حالا که اقتدا کردي بايد لطف کني و هزينه ش رو بدي
سوما نماز صبح نبود هنوز به اذون بيست دقيقه ايي مونده .....
پا شد و رو به قبله کرد و گفت :
چهارما ؛ يک رکعت نماز وتر ميخوانم قربت الي الله....
.الله اکـــــــــــــبر ....بسم الله الرحمن الرحيم.......
همونجا پشتش نشستم
و با خودم گفتم خيلي باهاش فرق ميکنم..........
پا شدم رفتم اون ور تر موندم تا اذون بزنه ...
................
اذان از گلويي که چند وقت ديگه دريده خواهد شد
و باگوشي که پرده اش از موج انفجار پاره خواهد شد
واقعا شنيدني است.........
به نماز ايستاد.....الله اکبر.....
مرد ي(!؟) پش سرش آمد او هم گفت الله اکبر!!
.................................
- السلام عکليم و رحمه الله و برکاته
- السلام عليکم و رحمه الله و برکاته
به پشت سرم نگاه کردم ...
افشین بود داشت تسبحات حضرت زهرا را میگفت.......
بهش دست دادم و گفتمش قبول باشه ....
با آستینش اشکاش رو پاک کرد و گفت: قبول حق ....
نمیدونستم اینطوری نماز میخونی و حال میدی و آدم رو میپرونی....
گفتم نه دادا شما نمازتون نمازه ..
مال من همون ادای دینه ......
..............
شب عملیات دو نفر دوشادوش هزاران مهاجر
هجرت کردند بسمت خدا ....
یکی با کوله باری پر و دیگری بارش پر خالی!!
وشرط شرف یابی به محضرحضرت دوست پر بودن کوله بار بود!!
..........
رزم گاه چند وقتی بود که ساکت شده بود .......
آدم جانداری بر پیکر انسانی در حال دادن جان نشسته بود ...
سر او را بر زانو داشت ......
انسان داشت هاجر میشد.....
آدم نگاهش میکرد...
انسان لبخند بر لب داشت...
آدم تلخ خند بر لب داشت...
آدم سرش را بیشتر نزدیک دهان انسان کرد...
انسان بیشتر دست و پایش را میکشید....
آدم زار میزد ..
انسان بال بال میزد!! .....
انسان برای آخرین بار لبهایش جنبید
و پاهای کشیده اش به حال عادی برگشت..
آدم سرش را بر پیکر انسان گم و گور کرد
مثل موقعی که کبک سر در برف میکنه....
آدم نمیخواست غیر گرمای برف!! چیز دیگری را احساس کند...
..............
گرفته بودمش بغل .....
گفتمش چطور به مامانت بگم نامرد!!
خندید و گفت : نمیخواهد تو بگی خودم میگم ....
کم زار بزن ناراحت میشم این آخر سری!!
گفتم ناراحت میشی به درک! ... و زدم زیر گریه.....
اون داشت دل داریم میداد!!
انگشترش رو در آورد گذاشت تو دستم
گفت: اینو وردار هر موقع که یادم افتادی
یه فاتحه واسم بخون...
چشاش رو بست ....
گفتم تموم کرد ...
یهو زیر لبی گفت : السلام علیک یا ابا عبد الله......
بدنش منقبض شد و بعدش رفت...
سرم رو گذاشتم رو سینش و هی زار زدم...
سرم را بر پیکر افشین گم و گور کردم
مثل موقعی که کبک سر در برف میکنه....
نمیخواستم غیر گرمای برف!! چیز دیگری را احساس کنم ...
...............
قرار شد به خانوادش بگم ....
.ساک شخصیش رو هم داده بودند دستم تا بهشون بدم...
..............
اومده بود سر کوچه وایساده بود ؛
یه نگاه به در خونه دوستش مینداخت
یه نگاه به در خونه خودشون...
میرفت تا در خونه رفیقش ......
می خواست در بزنه پشیمون میشد بر میگشت ؛
میرفت سمت خونه خودشون پاهاش همراهی نمیکردند....
دوباره راهی رو که طی کرده بود بر میگشت تا در خونه...
دو دل بود در بزنه یانه؟
آخر تکیه زد به دیواری و یواش یواش پاهاش سست شد
و سر خورد و نشست همون تنگ دیوار
و شروع کرد به زار زدن!!
......
چه چور میشه برم در بزنم
که ببخشید بچتون شهید شده اینم ساکش ؟!
چه جور میشه برم خونمون و انگار آب از آب تکون نخورده...
چه چور تو صورت مادرش نگاه کنم ....
............
دویدم تو کوچه ....
ببینم کی این یاکریم رو زده.....
هیچکی نبود کوچه بازم مثل همون روز خلوت خلوت بود
همون کوچه خاکی همون جوی آب وسط کوچه
همون تیر چراغ برق وهمون در وپنچره ها....
بعلاوه یه تابلوی سفید اعلام خانه شهید افشین میر باقریان
که رو در خونه شهید افشین باقریان گذاشته بودند!!
............
هنوز که هنوزه نمیتونه با مادرش روبرو شه!........
********************
پی نوشت: قبلنا یه بار دیگه اینو گذاشته بودم رو وبلاگ!
اونموقع هم بدون اجازه ی نویسنده! خب به نظرم اجازه هم نمیخواد!
شایدم بخواد! اونموقع هم تو محرم یادمه گذاشته بودمش.
حالا نزدیک محرم شد جالب شد دوباره یاد همین نوشته افتادم!
نمیدونم ربطش به محرم چی هست!
شاید شهادت.... شاید...
شایدم به خاطر اینکه توش نوشتن
السلام علیک یا ابا عبدالله...
