تبليغاتX
یاد داشت های جیر جیرک...

 

 

نوشت :

     صدایی از ژرف می آید و بغض های راه گلو بسته را می گشاید و اینگونه ناله به گوش می رسد ، که خسته است آن دلی که بار  ها لگد کوب شده و خواهد شد ، بیشتر از این ، بعد ها .

و ذهنی آشفته و درگیر که بیشتر به زباله دان می ماند ؛ و بوی تعفن پس مانده های عقایدی که هر کس رسید ، مشتی از ان را به  داخل اش ریخت و این میان چیز هایی که احتمالا تازه بودند و قابل استفاده هم کم کم دارند فاسد می شوند .

و جماعتی که دور و برشان هستی و دور و برت می پلکند و همیشه خنده هایی که ممتد به سویشان پرتاب میکنی را شادمان با خود این سو و آن سو می برند که چه خوب است که فلانی خوب است ، لیکن ، خستگی و فشارها ، نهان در وجودت .

آشکار نمیشود ، بهتر.

خوب ای ؟

شکر خدا ، خوب ام .

گناه کبیره است دروغ ، اما مکدر نکن احوالشان را که چه سود؟

که می فهمد؟

میدانی؟

شکر ، شکر که آنچنان آسمان و زمین ات به هم دوخته است که حالا به آهستگی صدای تِق تِق شکستن استخوان های دنده ات شنیده میشود.

صدایی در نمی آید ، حق چیست ، نمی دانم

نمیخواهم

نه

لاشه را نمیتوان تکان داد ، پا یاری نمی کند ، خسته

چه خوب که هنوز زنده ام ، اگرنه این پای نا فرمان ،آن موقع چه میکرد؟!

چه خوب که هنوز زنده ام؟ چه خوب؟

خوب است ؟

ندانم

نه

ناز دست را هم برای نوشتن باید کشید ، دست هم یاری نمیکند پس بگذر  [...]

 

دکتر شریعتی می گوید :

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند،

و طعم توفیق را می چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن؛

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن؛

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن؛

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد " تنهایی " را در سرت زنده میكند.

" تنها " خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است .

" تنها " بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم

...

 

------------------------- 

برگرفته از وبلاگ جانفدا

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:10 توسط ::باران::


گفته بودم كه دگر از قول و غزل دم نزنم 


زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم؟

حرف آخر: كار دنيا عجيبه خيلي عجيب! هي مياي به هيچي كي و هيچ

 چي دل نبندي هي از ريسمون سياه و سفيد مي ترسي اما ... . فغان از

 كار دل !  باز تا يكي دست دوستي دراز مي كنه مياي با احتياط دست بدي

 ولي اين دله مي گه نه بابا طرف خيلي مرده درست دست بده: با دست

 دل!   اينطوري ميشه كه با صداقت تمام بازم چشمات رو رو تجربه هاي

 بدت مي بندي و مي گي اين تو حرفاش صداي خدا مياد مي ارزه به

 خاطرش خودتو به آب و آتيش بزني! اما....


دريغ كه باز مي خوري خنجر از پشت !


اين رسم روزگار شده؛ خوب خوبا هم وقتي كم ميارن حاضر ميشن مثل يه

 پل از روت عبور كنن. حالا اينجا يقه كي رو بگيريم ؟ امان از دل ... به پل

 شدن هم راضي هستم خدايا بخاطر تو!


چه توان كرد كه از ماست كه بر ماست



بي خيال همه آدميان  بي کسي را عشق است.

اینو تو یه وبلاگ خوندم...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:21 توسط ::باران::


 

۱۰

 

۹

 

۸

 

۷

 

۶

 

۵

 

۴

 

۳

 

۲

 

۱

.

.

.

 حالا بلند شو دوباره شروع کن!

 

دوباره!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:6 توسط ::باران::


  

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:32 توسط ::باران::



نقاشي‌هاي دانشجويان روي ميزي در ميانه كلاس چيده شده است. استاد كنار ميز نشسته و دانشجويان گرداگردش حلقه زده‌اند. يكي دو نفر روي ميز نشسته‌اند و از پهلو نظر مي‌دهند. ديگران هم هر كدام از سمتي دستي دراز كرده‌اند و چيزي مي‌گويند.

دانشجويان فرشتگان ذهني خود را به تصوير كشيده‌اند و يكي از همه، فرشته‌اي است كه از نعمت جعد مشكين محروم است! استاد مي‌گويد: يعني چه، چرا فرشته‌ات مو ندارد؟ قشنگ نيست! و دانشجويان شروع به اظهار نظر مي‌كنند.

نورالدين زرين كلك؛ استاد هتاك به دانشجوي محجبه

يكي استاد را تاييد مي‌كند، يكي بيشتر حتي، فرشته بي‌مو را تقبيح مي‌كند و يكي از آن ميانه - دختري محجبه - لب مي‌گشايد كه: ربطي ندارد...! استاد سر بلند مي‌كند كه: " تو حرف نزن. زير روسري خودت هم حتماً مو نداري كه اينطور خود را مي‌پوشاني؟! "

اين استاد در چشم به هم زدني، دست دراز مي‌كند. لبه روسري دخترك را بالا مي‌زند و حلقه‌اي از زنجيره‌ي عصمتش را بيرون مي‌كشد كه:" آي بچه‌ها ببينيد، هاجر هم مو دارد! " 

در صداي خنده حماقت‌بار دانشجويان، آواري از تصاوير وهم انگيز بر سر هاجر خراب مي‌شود. هاجر سليمي كه اين اتفاق او را شوكه كرده بود، تا چند ساعت حالت طبيعي نداشت.

اين استاد هتاك "نورالدين زرين كلك" نام دارد كه ملقب به "پدر انيميشن ايران" شده است!

وي عضو آکادمي سلطنتي بلژيک، مفتخر به همکاري با انتشارات آمريکايي فرانکلين است. اين انتشارات که دفتر مرکزي آن در نيويورک قرار دارد بخشي از بودجه خود را از اموال کمپاني هاي صهيونيستي تأمين مي کند. فرانکلين در زمان رژيم منحوس پهلوي در تهران دفتر داشته و توانسته بود مجوزچاپ کتابهاي درسي ايران را از شاه معدوم دريافت کند تا بدين وسيله اموال ملت ايران را به آمريکا منتقل کند.

خبرگزاري هايي همچون خبرگزاري ايسنا (وابسته به جهاد دانشگاهي) و خبرگزاري مهر (وابسته به سازمان تبليغات اسلامي) و برخي مراكز هنري بارها با تصاوير و گزارش هاي خبري مختلف، مصاحبه ها و هداي هديه و برگزاري مراسم تجليل، اين استاد غربزده را مورد تعريف و تمجيد و حمايت قرار داده اند و حتي براي ۷۰ سالگي او كه ۲۰ فروردين ۸۶ بود، جشن گرفته اند!

با توجه به مسائل پيش آمده در دانشگاه ها و مستندات فراوان مبني بر نفوذ چنين اساتيد و دانشجونماهايي به دانشگاه ها و مراكز فرهنگي، ديگر زمان انقلاب فرهنگي مجدد فرا رسيده و بايد مراكز فرهنگي و دانشگاه ها را از لوث وجود عوامل ضدانقلاب پاك كرد تا فرزندانمان همچون نسل هاي اول تا سوم انقلاب، انقلابي و اسلامي باشند.

راستي؛ اين هم دو ايميل از نور الدين زرين كلك، استادنماي هتاك به دانشجوي محجبه :

 info@zarrinkelk.com  ؛ noureddin@zarrinkelk.com    




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:9 توسط ::باران::


  تاريخ انتشار:٠٩/٠٢/١٣٨٦

آقا اجازه! آب ، نان، آباد، بابا
آقا اجازه! غصه، غم، فریاد، بابا

آقا اجازه! سین گمانم مثل سارا
سارا یکی از هفت سین آزاد، بابا

آقا اجازه! دست، پا، سر، بی سر و پا
دارا و خاک و خون او در باد، بابا

آقا اجازه! درس، دفتر، مشق، خودکار
در امتحان آخر خرداد، بابا

آقا اجازه! کودک همسایه می گفت
ما را کمیته بابتِ امداد ... بابا

آقا اجازه! درد، دارو، داد، بیداد
مادر کنار کوچه مان افتاد، بابا

آقا اجازه! آب، مادر، آسیابان
این آب از آن آسیاب افتاد، بابا

آقا اجازه! شین مثل شیمیایی
با زخم های سینه اش همزاد، بابا

آقا اجازه! درس باران، درس آن مرد
پس کو نشان وعده ی میعاد، بابا؟!

آقا اجازه! خواستم رازی بگویم
این بار، بار آخری، جان داد بابا

با این همه آقا اجا ... بابا اجازه!

بابای من باش هرچه بادا باد بابا

 

محمد باقر مفیدی کیا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 16:17 توسط ::باران::