تبليغاتX
یاد داشت های جیر جیرک...







یاد داشت های جیر جیرک...

«پشت به اقیانوس هرگزدعای باران ....بالا نمی رود! »

 

«پشت به اقیانوس
           هرگز
               دعای باران
                    بالا نمی رود! »

رو در روی کویر
      فریاد زدی

و باد
    صحرا در صحرا
                متبرک شد
امشب
به زیارت نواحی فریاد تو آمده ام
شاید لبهایم
    مقدس شوند:
دستها یا شکسته بود
          یا بسته
و پایی اگر بود
         رو به خستگی می رفت
نعره های رسا
        به دیوارهای ممتد می خوردند
و گلوهای تارکِ فریاد
    به تازیانه ی بغضی نامحدود
                                  حد می خوردند!

از نان مگو!
فکر ایمان
    دندان را می شکست
و سوء هاضمه
       از دو سو بیداد می کرد

علف
افسانه های هرزه می گفت
واوقات سبز باغ
          با قصه های زرد
                   تلف می شد

وشاعران بیگانه
 به تبعیت از طاعون
از خاک بی بضاعت
    ملکوتی پا در هوا را
          مطالبه می کردند


        ***
امشب
به زیارت نواحی فریاد تو آمده ام
ولبانم سربلند
    اعتراف می کنند:
        اگر گلوی تو نبود

                   عقل این حنجره
                 هرگز
                         به فریادهای بلند
                                    قد نمی داد
اگر گلوی تو نبود...

باید برخیزم

ورو به اقیانوس انتظار

    شمایل امروزینت را

           از دیوار بوسه بیاویزم

 

                       شاید

                               دلم- این دعای قدیمی -

                                             در آستانه ی نام تو

                                                               مستجاب شود.

 

 

                                                        سيد حسن حسينی

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:31 توسط باران |

تقسیم عادلانه!

 

من همسن و سال پسر تو هستم،

تو هم سن و سال پدر من هستی،

پسر تو درس میخواند و کار نمی کند،

من کار می کنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد نه خانه، تو هم کارداری هم خانه، هم کارخانه.

من در کارخانه تو کار میکنم. و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو، دود آن برای من!

من کار میکنم تو احتکار میکنی!

من بار میکنم تو انبار میکنی!

من رنج می برم تو گنج میبری!

من در کارخانه تو کار میکنم. و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست: وقتی که من کار میکنم تو خسته میشوی؛ وقتی من خسته می شوم، تو برای استراحت به شمال میروی؛ وقتی من بیمار می شوم تو برای معالجه به خارج میروی.

من در کارخانه تو کار میکنم. و در اینجا همه کارها به نوبت است یک روز من کار می کنم تو کار نمی کنی؛ روز دیگر تو کار نمی کنی من کار میکنم.

من در کارخانه تو کار میکنم.کارخانه تو خیلی خیلی بزرگ است. اما کرخانه تو هرقدر هم بزرگ باشد از کارخانه خدا که بزرگتر نیست!

کارخانه خدا از همه کارخانه ها بزرگتر است. در کارخانه خدا همه کارها به نوبت است. در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود. در کارخانه خدا همه کار میکنند. در کارخانه خدا، حتی خدا هم کار می کند!

=========================== 

پ.ن:

1. سلام

2. اینم یه پست پوپولیستی دیگه!! J

3. اما اینکه ما مدتیه سیاسی نمی نویسیم به این خاطره که فراغ بال و فرصت انچنانی نصیبمان نشده و کمی ضیق وقت داریم. وگرنه حواسمان به مملکت هست! وقتش برسد ان شاءالله می نگاریم!

4. متن بالا مثل همیشه نوشته زیبایی بود از مرحوم قیصر امین پور از کتاب" بی بال پریدن" . بنده خدایی گفت شما قیصر رو مصادره کردید و چون فکر می کنید قیصر مذهبی است دارید آثارش رو تو بوق و کرنا می کنید همین جا بهش میگم دوست عزیز کسی که هنر و قدرت نویسندگی یه نویسنده رو با عقایدش می سنجه معلومه نه از هنر چیزی میفهمه نه از نویسندگی نه از شعر!! هر چند اگر انسان هنرمند  متعهد هم باشد به تعالی هنر خود و جامعه اش خدمت نموده! درثانی قلم قیصر مرحوم نیاز به تبلیغات چون منی نداره که مشک آن است که ببوید...

5. شادی روح قیصر و همه رفتگان صلوات.

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 23:23 توسط باران |

حافظا نقش رخ یار، همانست که بود...

حافظا نقش رخ یار، همانست که بود
تا ابد وعده ی دیدار، همانست که بود
گرچه این چرخ زمان چرخش چندی بنمود
لیک این مر کز پرگار، همانست که بود
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
حافظا بر سر بازار، همانست که بود
دولت فقر چه نیکو به تو ارزانی شد
لیک این گیتی غدّار، همانست که بود
نفس باد صبا و سحر دولت یار
زیر این گنبد دوّار، همانست که بود
ای که پیرانه سرت صحبت یوسف بنواخت
کلبه حزن خریدار، همانست که بود
گفتی ای پیر مغان نکته چندی اما
قصه میخور افگار، همانست که بود


رندی و میخوری و عاشقی از یاد نرفت
گوئیا قسمت عیّار، همانست که بود
حیف از آن غمزه شیرازی و لعل لب اوی
دیده مردم بیمار، همانست که بود
مستی و حال می امروز حرام است ولی
عدد مردم هشیار، همانست که بود
گرچه بار گنه افزون دو پا در گل شد
هق هق شبرو بیدار، همانست که بود
خال هندوی کمان ابروی شیرین گفتار
بر لب تشنه تبدار، همانست که بود
با دو صد تلخی رفتار و نمک زخمی دل
طعم شیرینی گفتار، همانست که بود
حاصل لوح و کتاب و قلم و صفحه چه بود
فرق ما مردم و پاچار، همانست که بود
گرچه صد صفحه گرفتیم به هر شاخه خویش
قدر یک بوته بی بار، همانست که بود
ترک شب سجدگیش مشکل کار افزون کرد
رمز توفیق به هر کار، همانست که بود
روزی و رزق فزون شامل ما گشت آری
لطف آن رازق دادار، همانست که بود
کفر و کار دگر و خلوت و مستی حاشا
ستر آن ساتر ستّار، همانست که بود
حافظا گر تو نکو گشتی و حافظ باری
شاُن آن سعدی و عطار، همانست که بود
زان مبارک سحری کز بر ما گشت چه سود
حال این ((...)) خمّار، همانست که بود


 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:45 توسط باران |