تبليغاتX
یاد داشت های جیر جیرک... - دل تو بوی مرگ می دهد!!

در آن شب سیاه

که قلبم در راه گلو ایستاده بود.

به آن جلوه روشنایی رسیدم.

او در گوش صبحدم به من گفت:

تو هیچگاه به خودت نمی اندیشی!

اما به یک لیوان؟!

بسیار....

او در جلوه طلوع به من گفت:

تو خودت را گم کرده ای...

گم شده ی تو در تو خلاصه می شود.

او در اوج نیمروز هنگامی که از من جدا می شد زمزمه کرد:

خیال می کنی سراب ها تو را سرشار می کنند...؟

ببین قلب تو در راه گلویت ایستاده!

دل تو بوی مرگ می دهد!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:47 توسط ::باران::