در آن شب سیاه
که قلبم در راه گلو ایستاده بود.
به آن جلوه روشنایی رسیدم.
او در گوش صبحدم به من گفت:
تو هیچگاه به خودت نمی اندیشی!
اما به یک لیوان؟!
بسیار....
او در جلوه طلوع به من گفت:
تو خودت را گم کرده ای...
گم شده ی تو در تو خلاصه می شود.
او در اوج نیمروز هنگامی که از من جدا می شد زمزمه کرد:
خیال می کنی سراب ها تو را سرشار می کنند...؟
ببین قلب تو در راه گلویت ایستاده!
دل تو بوی مرگ می دهد!!
اخرين اخبار ايران و جهان
