بيدلي از دل تنگش پيداست
نتوان نرم نمودش به سخن
اين سخن از دل تنگش پيداست
از در صلح برون نايد دوست
ديگر امروز ز جنگش پيداست
مي زده است از رخ سرخش پرسيد
مستي از چشم قشنگش پيداست
يار امشب پي عاشق کشي است
من نگويم ز خدنگش پيداست
راز عشق تو نگويد (( هندي ))
چه کنم من ، که ز ررنگش پيداست!!
اخرين اخبار ايران و جهان
